رادمهررادمهر، تا این لحظه: 14 سال و 1 ماه و 24 روز سن داره

رادمهر گل پسر مامان و بابا

باغ ارم

روز 4شنبه 10/8/91  من و تو و بابا رسول و خاله فریبا رفتیم باغ ارم تا شما یه هوایی بخوری. خدا رو شکر هوا هم آفتابی بود و حسابی هم خوش گذشت و کلی هم عکس گرفتیم. ١١/٨/٩١ ١١/٨/٩١ ١١/٨/٩١ ١١/٨/٩١ ١١/٨/٩١ ...
14 دی 1391

بازم دکتر

پسر گلم امروز بازم بردیمت دکتر آخه سرما خوردگیت خوب نمیشه اولا" که دکتر گفت وزنت کمه و 5 کیلویی و باید تقریبا 6 کیلو باشی دوما" بخاطر بالا آوردنت آزمایش نوشت چون ممکن حساسیت به پروتئین گاوی داشته باشی فردا باید آزمایش بدی و امیدوارم که به  همین روز عزیز،روز عرفه چیزیت نباشه سوما" فردا نباید واکسن 2 ماهگیت رو بزنی تا خوب بشی ...
14 دی 1391

رادمهر و بابا رسول

بابا رسول خیلی خیلی دوست داره ولی بعضی وقتا نمیدونه چجوری ابراز علاقه کنه و حسابی اذیتت میکنه. اینا هم مدرک جرم   اینجا واسه اولین بار تونستی جغجغه رو خودت دستت بگیری و تکون بدی ٢٩/٨/٩١ بعد بابایی اینجوریت کرد ٢٩/٨/٩١ ١/٩/٩١   ١/٩/٩١ اینجا هم بابایی اومد ناخونت رو بگیره که بووت کرد و خون دستت اصلا بند نمیومد و واست چسب زدیم . ٣ روز بعد که رفتیم خونه خاله آزاده همش میگفتی بوووووف نمیدونم  واقعا میفهمی یا همین جوری میگفتی ولی کلا چیزایی که بگیم رو تکرار میکنی  آقووو رو خیلی خوب میگی با ق غلیظ روز شنبه ١١/٩/٩١ که میگفتی دووووو ١شنبه زززز و خخخخخ هم میگی الهی فدات شم که دوست داری زودتر حرف بزنی ١١/٩/٩١ ...
13 دی 1391

4 ماهگیییییییییییت مبارک

خدایا شکرت که این ٤ ماه به خوبی و خوشی گذشت. امیدوارم این روزها ادامه داشته باشه ٣/١٠/٩١ گلکم ماهگیت مبارک . امروز باید واکسنت رو میزدی اما مثل دفعه قبل یه کوچولو سرما خوردی اما حالت نسبت به اون دفعه خدا رو شکر خیلی بهتره روز شنبه بردمت دکتر بار اولی بود که بیدار بودی و همش واسه آقای دکتر میخندیدی و آقو آقو میکردی دکتر هم گفت فعلا واکسنش رو نزنید تا بهتر بشه چند روزه که چشمات قرمز شده بعد هم چشمای من همین جوری شد که دکتر گفت ویروسه و یه قطره هم واسه چشمت داد. وزنت هم با لباس ٧٨٠٠ بود و توی خونه که بدون لباس وزنت کردم ٧٤٠٠ بودی. آخر هفته هم میریم واکسنت رو میزنیم. و از ٤ ماه و ٢ هفتگی باید غذای کمکی و قطره آهن بخوری. ٣/١٠/...
4 دی 1391

تولد بابا رسول

امروز ٢٠  آذر تولد بابا رسوله.                                                                                                       ...
20 آذر 1391

بازی بازی بازی

چون من و بابا رسول زیادی عجولیم امروز (11/9/91)تو رو گذاشتیم توی روروئک و تو هم با تعجب نگاهش میکردی.    11/9/91 اول کلی نگاش کردی 11/9/91 بعد هم به ما نگاه میکردی 11/9/91 بعد هم شروع کردی به خوردن دستات.   راستی این عروسکت رو خیلی دوست داری وقتی روشنش میکنم ساکت میشی     ٩/٩/٩١ وقتی هم که خاموشش میکنم گریه میکنی   پسر گلم این روزا حسابی شیطون شدی و خودت رو واسمون لوس میکنی. تا دستت رو میگیرم خودت رو میکشی به سمت جلو و روی پاهات وایمیسی مثل فنر بالا و پایین  میپری. و وقتی روی مبل یا کریر میشینی به سمت جلو میای و همش باید حواسم بهت باشه که نیفتی و وقتی روی شکم میخوابونمت س...
20 آذر 1391